تبليغاتX
::. ::.. ساحل مرجانی ..:: .::
::.. ساحل مرجانی ..::
قول دادم به قلبم و خدا ........ دیگه دل نبندم به عشق آدما

 

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زشتی و زیبائی
به روی یکدگر ، ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعرهء مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریائی با همه صبر خدائی
تا که میدیدم عزیز نابجائی
ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم مشوش ، عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه میکردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
و گر نه من به جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

 

2 نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط ::.. مانی ..::  | 

 

اگه دوست داشتید به من سر بزنید انجا کلیک کن

http://mani-346.blogfa.com/

2 نوشته شده در  ساعت 21:10  توسط ::.. مانی ..::  | 

برای همیشه ...

 

سلام

نمی دونم چی بنویسم  و یا چه جوری شروع به نوشتن کنم و چه جوری تمومش کنم .

در کل هر جوری که شروع کردم باید یه جوری هم تمو مش کنم .

امروز اومدم بگم که دیگه هیچ وقت ساحل مرجانی آپ نمی شه . یعنی دیگه نمی خوام آپ کنم چون ...

از تمام دوستانی که به من سر می زدند ٬ به هر دلیلی

 چه اونایی که دوست داشتن مطالبش رو بخونن و چه اونایی که از مطالبش متنفر بودن

از دوستانی که وقتشونو برای خوندن مطالب این وبلاگ می ذاشتن و نظر می دادن ولی نمی تونستم

به وبلاگشون سر بزنم حتی نگاهی به وبلاگشون بندازم  معذرت میخوام

از همتون ممنونم  و برای همتون آرزوی سر بلندی و موفقیت می کنم

                                                                                                         ::.. MaNi ..::

2 نوشته شده در  ساعت 21:29  توسط ::.. مانی ..::  | 

 

به آسمان نگاه میکردم, شب سر در گریبان کرده بود! انگار نمی خواست کسی صورتش را ببیند!

از او پرسیدم:

از چه رو اینقدر غمگین هستی؟!

سرش را بالا اورد به من نگاهی انداخت.چشمانش دیگر نمی درخشیدند.

گفت:

تمام زیبای های من به ستارهایم است, هر بار که یکی از شما میمیرید , ستاره او نیز از غم

خاموش میشود!

اما برخی از ستاره ها قبل از انکه شما بمیرید, مرده اند!

با تعجب پرسیدم چرا؟!

جوابم داد:

زیرا اکثر ادم ها قبل از اینکه از دنیا بروند مرده اند!

نگاهی به شب و ستاره ها کردم من هم همرا ه انها گریستم

 

 

2 نوشته شده در  ساعت 21:2  توسط ::.. مانی ..::  | 

 

اول بـه وفا می وصالـم درداد
چون مست شدم جام جـفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتـش دل
خاک ره او شدم بـه بادم برداد

First enticed me to take the cup,
When I got drunk, told me to stop.
My eyes watery, my heart on fire,
I became dust and your wind picked me up.

 

2 نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط ::.. مانی ..::  | 


وقتی دلت ميگيره ..

وقتی دلت آواره ميشه ..

وقتی هيچ سرپناهی نداری ..

وقتی احساس ميکنی تو هفت آسمون يه ستاره نداری ..

وقتی می فهمی که دنيا با همه ی قشنگيهای زود گذرش فقط يه بازی بوده و تو بازيگرش ...

وقتی چشات پُر از اشک هست و يه شونه ی مهربون برا گريه کردن نداری ..

وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو ميکی ..

به نظر شما نفس کشیدن درسته ...؟

 

2 نوشته شده در  ساعت 20:41  توسط ::.. مانی ..::  | 

یا حق
 

تا اطلاع ثانوی صاحب این بلاگ مرده است

 

2 نوشته شده در  ساعت 19:35  توسط ::.. مانی ..::  | 

 

::.. اگه دوست داشتي اينجا كليك كن ..::

 

2 نوشته شده در  ساعت 19:54  توسط ::.. مانی ..::  | 

 

سلام

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین به علامت چند

سؤال کم رنگ که وقتی می آیی می روند و هر وقت

می روی دوباره بر می گردند و یک دقیقه سکوت به احترام

تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند .

برای کسی که هدیه حافظ باشد ٬ راهنمای بهتری برای

نزدیکی سراغ داشته باشد ٬ زیبا باشد ٬ چه می شود

نوشت جز اینکه همچنان هیچکس اشک دریا را ندیده

 است و ماه بخواهی نخواهی سایه ات را تعقیب می کند و

آتش تنها خودش می داند که برای چه یا به خاطر که می سوزد .

******** 

*::.. برای همیشه بودنت دعا می کنم ..::*

***::.. MaNi ..::***

2 نوشته شده در  ساعت 19:45  توسط ::.. مانی ..::  | 

...

 

منتظرش بودم که بیاد

چند دقیقه منتظر موندم که بیاد  آخه منم یه مقدار دیر کرده بودم

نمی دونستم از دستم ناراحت شده یا نه. یه دفه دیدم گوشیم زنگ می خوره  ...

خلاصه یه مقدار باهش صحبت کردم و گفتم که کجا ایستادم .

بازم منتظر موندم . پشته سرم و نگاه کردم ٬ دیدم یکی  از پشت درختا داره میاد .

یه مقدار بهش خیره شدم ٬ از راه رفتنش دیدم خودشه .

منتظر موندم تا بیاد جلو . وقتی که به من رسید به صورتش نگاه کردم .

اولش فکر کردم اشتباهی گرفتم ٬بدش دیدم درسته . خلاصه یه جورایی سلام کردم

وقتی جواب سلام داد از صداش دیگه شکهام برطرف شد .

یه دفه از خواب پریدم . به ساعت نگاه کردم دیدم وقت سحره .

فکر نمی کردم واقعیت به خواب تبدیل بشه

آخه هیچ کسی رو به ... اون ندیده بودم .

هیچ وقت نمی خوام ناراحتیشو  ببینم .

 

 

2 نوشته شده در  ساعت 19:2  توسط ::.. مانی ..::  | 

 
-----------------------------